بسمه تعالی
---------------------------------------------------
قلبی شکست و اشکی به روی گونه ریخت
اما کسی صدایی نشنید
آری شکستن قلب مرد این گونه است
------------------------------------------------------------------
دریغ و درد که شرمنده ایم شرمنده که هست فرصت آواز و نیست خواننده
------------------------------------------------------------------
همیشه تنهایی
در آستانه ی وحشت
در آستانه ی تب
کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد
که هستیم تنها
مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاری است
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه است
در پشتم
که در سیاهی شب
خنجری است در کتفم
------------------------------------------------------------------
شبا شبای بی کسی
شبا شبای بی کسی یه دلهره همش پرازدلواپسی
یکی میاد بهم میگه تموم لحظه هاش شدم
یکی میره بهم میگه کابوس خنده هاش شدم
بین منو تموم من یه قلب مشکی حاکم
داخل این قلب سیاه دریاچه ای پر از غم
نه خنده می کنم نه اشک شدم فقط یه خیره مرد
یه مرد زشت کاغذی
تنها ترین مرد زمین خواستم که عاشقش بشم
نخواست و از دلم برید برید و با بریدنش
به من نشون داد که بدم
شبا شبای بی کسی نمونده حتی خاطره
هر چی بوده تموم شده میرم که تنها بمونم
مثل تموم لحظه هام نه عشق می خوام نه زندگی
هم عشق و هم این زندگی همش فقط واسه خودت
بدون که بعد من برات هزار تا طالب جور میشه
اما دلم من بعد تو طالب هیچ کس نمیشه
----------------------------------------------------------
نگاهی می کنی مارو مگه عاشق ندیدی
یا شاید دیدیو رسوا ترین عاشق ندیدی یا ما مجنونیمو خونه خرابی عالمی داره
یا عشقت بند کرده و دست از سر ما بر نمی داره
خداییش
فرقی ام انگار نداره ......
----------------------------------------------------------
یک سپیدار
مرگ من نزدیک است
باور کن
لحظه ی سخت نبودن
بسیار
نزدیک است
باور کن
دیگر از پنجره ی بسته ی شهر
هیچ کس
شعر زیبای زمان را
نتوان ریخت برون
دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری
مشت ها بود نشان خروار
و نهایت شبهی بود که من می دیدم
عینکی باید داشت
عینکی تا ابدیت
تا عقل
و نه دل
و دل از باغچه باید به برون کرد سریع
که مبادا اندکی جهل کند یک احساس
من
سپیدار بلندی بودم
سایه ام
برگ و تمام هستی ام
مال کسی بود روزی
من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او
باز مرا خوب ندید
حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم
چند تکه که به دیده زشت است
ارزان است
در عمل این ها نیست
من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم
مدیونم
و زمانی که جهان در گرو مشت من است
می خندم
و بلند خواهم گفت
این فقط
ذره ای از
شعله ی چند تکه ی چوب زشت است
من
سپیدار بلندی بودم ... حال تنها شعله و آتش و دردم
همین
----------------------------------------------------------
گاهی باید جدایی را پذیرفت و دم نزد
گاهی تنهایی
تنها ترین چیزی است که انسان می خواهد
تنها خواهم ماند
مانند هر روز های دیروزم
فاصله تنها چیزی بود که من فهمیدم
و هر بار دور تر از قبل
من مسافری بیش نبودم
و زمان رفتن خیلی نزدیک تر از آن بود
که می پنداشتم
----------------------------------------------------------
حـــرف
اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست روی لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگ ام مث بودا اگه پاک
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم مث معبد اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قایق واسه قایق مث پارو
اگه عکس چهل ستون ام
اگه شهری بی حصارم
واسه آرش تیر آخر واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام
توی تابستون دست های تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیلم پیش تو قد یه قطره
اگه کوه ام پیش تو قد یه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درخت ام
پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن
اگه تلخی مث نفرین
اگه تندی مث رگبار اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در رو به دیوار اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مث آب اگه ترسی اگه وحشت
مث مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
----------------------------------------------------------
تو پرنده بودی ‚ من سرو
زیر بارون راه نرفتی تابفهمی من چی میگم
تو ندیدی اون نگاه رو تا بفهمی از کی میگم
چشمای اون زیر بارون سر پناه امن من بود
سایه بون دنج پلکاش جای خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو ریشه هام توی زمین بود
اگه اون رو دیده بودی با من این شعر رو می خوندی
رو به شب دادمی کشیدی نازنین ! چرا نموندی ؟
حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم
زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
---------------------------------------------------------------
ماه من
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب؟
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت امشب
هر شب تو را بی جست و جو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
ها...سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما،حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب!
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه!
بشکن قرق را ماه من ! بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب
---------------------------------------------------------------
بسته ای بار سفر
کوله بارت بر دوش
چمدانت در دست
نگهت خیره به راه.... قصد رفتن داری
چه بگویم به تو من؟؟
می توانم به تو گویم که: " نرو"...این خوشایند نیست
:"هر چه می خواهی بکن" .. خالی از احساس است
می توانم بزنم نعره:" بمان"...چه تحکم امیز!!!
:" می توانی بروی"... بی تفاوت حرفی ست.
می توانم به تو گویم:" گر روی، چون گل تاخته به روی توفان، از غمت خواهم مرد.. بی تو خواهم پژمرد" ...اما، تو که باور ننمایی سخنم
خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم؟
به چه حالت به زمانی که مرا ترک کنی، از غمت یاد کنم..وز تو فریاد کنم؟
خود بگو...
با تو چه گویم که خوشایند تو باشد.. نه تحکم امیز، خالی از احساسات، بی تفاوت نیز هم....
خود بگو با تو چه گویم؟
بسته ای بار سفر
کوله بارت بردوش
چمدانت در دست
نگهت خیره به راه...قصد رفتن داری..
" دست حق همراهت....خیرت پیش"
اما نه.. نه..لحظه ای صبر نما
فکر من مغشوش است...جملاتم مبهم
خود بگو با تو چه گویم؟......خود بگو
تا بیندیشم که چه باید به تو گفت، رفته بودی
و من گم شده در پیله ی تنهایی خویش
با خود اندیشیدم.. که اگر بازایی...چه بگویم به تو من
به تو خواهم گفت........
----------------------------------------------------------
من نیستم تا بدانم کیستم من می روم تا بدانم چیستم
هیچم انگار پوچم انگار اصل می خواهم
وصل می خواهم شاید در این راه
من شوم رسوا یا شوم پیدا شاید که این ره رود به دریا
یا که کویری تشنه از فراق آب و تا قیامت اسیر در چنگال شنها
یا زمینی یخ بسته و لرزان از سرما یا که بی راهه ای تا ابد به ناکجاها
هیچ کس نمی داند هیچ کس نمی فهمد
عاقبت من به کجا رفتم
شاید که رفتم من تابه نزدیک خدا بالا
اما من ندیدم هرگز هیچ عشقی را بدین حد ساده و شیوا
آری اصل من این بود وصل من این بود تا ابد من با خدا تنها
----------------------------------------------------------
می روم
سنگین تر از همیشه
این بار کوله باری تازه بر دوش دارم
این بار انگار
از همیشه تنها ترم
خسته ترم ...
----------------------------------------------------------
خداوندا تنهاییم را پاک نگه دار ...